کامپیوترت رو روشن میکنی ... چند لحظه صبر میکنی تا ویندوزش بیاد بالا ...
یه خرده از چاییت میخوری ... ویندوز میاد بالا ...
باز چند ثانیه دیگه صبر میکنی تا ویندوز کامل بیاد بالا ! یه خرده دیگه از چاییت میخوری ...
رو My
Computer کلیک میکنی ... یه سیگار روشن میکنی ...
میری رو Drive F ... یه پک سنگین به سیگارت میزنی ...
میری رو My picture ... زیر سیگاری رو میکشی جلو دستت ...
یه خرده دیگه از چاییت میخوری ... با چشات دنبال یه فایل قدیمی میگردی ...
روش کلیک میکنی ... نه ، این نبود !
یه پک دیگه به سیگارت میزنی ... رو یه فایل دیگه کلیک میکنی ...
کلی عکس باز میشه ... آره ، خودشه !
خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری ... شروع میکنی عکس ها رو به ترتیب از بالا دیدن ...
یه لبخند شیرین پهنای صورتت رو میپوشونه بدون اینکه
خودت متوجه بشی، یه پک دیگه به سیگارت میزنی ...
عکس ها شوتت کردن به چند سال پیش ... خاطرات تو ذهنت نقش میگیرن ...
دوباره خاکسترسیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری ! به یه عکس میرسی ...
لبات بسته میشن طوری که صورتت یه شکل جدی به خودش میگیره ... چند ثانیه رو عکس مکث میکنی و با دقت نیگاش میکنی !
یه پک دیگه به سیگارت میزنی ... به خودت میگی این عکس یه مشکلی داره ...
یه پک دیگه به سیگارت میزنی ... با وسواس خاصی به عکس نیگا میکنی ...
نفرات توی عکس رو میشماری ... نه ، این عکس یه مشکل خیلی بزرگی داره ...
صورتت رو میبری جلوی مانیتور ... نمیخوای قبول کنی ...
جای یه نفر تو زندگیت خالیه ، درست همونی که تو عکس
خودش رو انداخته بود توبغلت ... با گرمای آتیش سیگارکه داره دیگه پوست دستت رو
میسوزونه به خودت میای ...
فیلتر سیگارت رو میندازی تو زیر سیگاری ... کامپیوترت رو خاموش میکنی ...
خودت رو پرت میکنی رو تختت ... چشات رو میبندی ...
و آهسته زیر لبت میگی : پــایـــت کــــه بلــــرزد ، اشـــــتباه میـــــــروی ... دلـــــت کــــه
بلــــــرزد ... وامـــــــــــــصــیبتا ...!!!
نمی دانم چرا چشمانم گاهی بی اختيار خيس می
شوند ... ميگويند حساسيت فصليست ... آری من به فصل فصلِ اين دنيای بی تو حساسم ... انگشتانم
لای ورق های دیوان حافظ میرود ... دستِ دلم میلرزد ... اما به خواجه می سپارم تا
امید را از دلم نگیرد ... دلم میخواهد همیشه بگوید : یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم
مخور ...
سالهاست که معنای این را نفهمیده ام ...
ای کاش ... انسانها همانقدر که از ارتفاع میترسند ... کمی هم از پستی
هراس داشتند ... !
حالم را
پرسیدند ، گفتم رو به راهم ... نمیدانند رو به راهی هستم که تو رفته ای ...! این روزها
انگار باید بدجنس باشی ...!!
تا عاشقت باشن ...!! باید خیانت كنی ...!! تا دیوونه ات باشن ...!
باید دروغ بگی ...!! تا همیشه تو فكرت باشن ...!!
باید هی رنگ عوض كنی ...!! تا دوسِت داشته باشن ...!!
اگه باوفایی ...!!
اگه یك رنگی ...!! همیشه تنهایی ...!!!!
آستین لباسم را بلندتر از حد
معمول گرفته ام...
طاقتم نیست... دیدن جای خالی دستانت...
قبول
نیست ... این بارتو چشم بگذار من فراموشت می کنم !!!
فقط تا صد بشمار ... آهسته آهسته ... یواش یواش
راستی ...!! من بازی را خوب نمی دانم،
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟؟؟؟ تو را فراموش کنم یا خاطره را ؟؟؟؟
::. این بازی کی تمام می شود ؟ .::
به خیالش تو را از من دور کرده... نمیداند تو جایت امن است ، اینجا میان قلبم...❤
گفتم : زجـــر !
ارزشش رو نداشت ... به خدا ارزششو نداشت ...![]()
![]()
![]()

![]()
" رفت و
آمد " یا " آمد و رفت " ؟؟؟
آدمها میروند که برگردند ، یا میآیند که بروند ؟![]()
![]()
![]()
اگه ساده ای ...!!
![]()
در دستانم... ![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



